تبليغاتX
هستی بود و زمزمه ای...

هستی بود و زمزمه ای...

 

 

 

كاش مي شد با خدا صحبت كرد و متقاعدش كرد كه بعضي از نيازها رو از وجود آدمي حذف كنه. نيازهايي كه قائم به ذات نيست. اينطوري زندگي آسون تر و بي بغض تر مي گذشت.

در حكمت بعضي از كاراي خدا مي مونم. سخت هم مي مونم. خدايا خودت كه حتمن خبر داري... بي عدالتي دنيا داره بيداد مي كنه. خيلي حرفا دارم باهات خدا ولي اينجا جاش نيست.

 

---

 

 يه باغ دنجي هست ته جاغرق نرسيده به چشمه كردينه... صاحبش يه آدم دل زنده و بي غل و غشي هست كه انگاري منبع انرژيه . وقتي نگات مي كنه و حرف مي زنه از اين دنيا و دار و دسته ش كنده ميشي و به خودت مي ياي.

چند وقتي ميشه نرفتم اون اطراف. امروز كه مطلبي تو همين مايه ها تو وبلاگ آلبالوهاي قرمز زندگي خوندم بي اختيار يادش افتادم. واسم لازمه برم... به خودم قول مي دم كه برم همين روزا...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/08/01ساعت 10:56  توسط نسرین  | 

 

 

عجب مي گذره بر ما!!! چقدر تحول... چقدر دوران هاي متفاوت...

درحال گذران دوره جديدي هستم، دوره مطلقا سكوت. حوصله حضور هيچكس رو در زندگي م ندارم. از تنهاييم هم لذت نمي برم.

فقط مي دونم بايد بگذره...

مثل آدم هاي گنگ شدم.

همين

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/07/10ساعت 19:36  توسط نسرین  | 

 

و چه آرام و خاموش محو شدم...

باز...

 

ملالي براي فرياد زدن نبود انگار...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/04/25ساعت 11:41  توسط نسرین  | 

 

 از کسی نمي پرسند چه هنگام می تواند خدانگهدار بگوید

 از عادات انسانیش نمی پرسند

 از خویشتنش نمی پرسند

 

 زمانی

        به ناگاه

                باید با آن رودرروی در آید

 

 تاب آورد

       بپذیرد

             وداع را

                     درد مرگ را

                                  فرو ریختن را...

 

  تا دیگر بار

 

                  بتواند که برخیزد

 

                                                           " مارگوت بيكل "

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/01ساعت 13:49  توسط نسرین  | 

 

 

  

 

 

  * نه... هنوز اینقدر ضعیف نشدم که هر اتفاقی رو بندازم به پای خدا و دار و دستش...

  * این روزا در نوسانم... نوسانات شدید...

  *...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/22ساعت 10:37  توسط نسرین  | 

 

 

 در محفل عزای آینه ها

 و اجتماع سوگوار تجربه های پریده رنگ

 و این غروب بارور شده از دانش سکوت

 چگونه می شود به آن کسی که می رود اینسان

 صبور...

        سنگین...

                  سرگردان...

 فرمان ایست داد.

 

 چگونه می شود به مرد گفت که زنده نیست

 او هیچوقت زنده نبوده است... !

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/09ساعت 11:13  توسط نسرین  | 

هستم اگر می روم گر نروم نیستم

 

 

 

  نزديك ما شب بي دردي است، دوري كنيم

 كنار ما ريشه بـي شوري است، بركنـيم

 

 و نلرزيم 

    پا در لجن نهيم

             مرداب را به تپش درآييم

 

  آتش را بشوييم، ني زار همهمه را خاكستر كنيم

  قطره را بشوييم ، دريــا را در نوسان آييم

 

 

***

 

 

به اين دو شعر سخت معتقدم

و زمزمه كردنشون آرومم مي كنه:

 

از کسی نمي پرسند چه هنگام می تواند خدانگهدار بگوید

از عادات انسانیش نمی پرسند

از خویشتنش نمی پرسند

 

زمانی

        به ناگاه

                باید با آن رودرروی در آید

 

تاب آورد

      بپذیرد

            وداع را

                    درد مرگ را

فرو ریختن را...

 

تا دیگر بار

 

         بتواند که برخیزد

 

" مارگوت بيكل نازنين "

 

***

 

 كسي مي آيد

 كسي ديگر

           كسي بهتر

 

 كسي كه مثل هيچكسي نيست

 

        و مثل آن كسيست كه بايد باشد...

 

 

" فروغ دوست داشتنـي "

 

***

 

چقدر راحت جاي بعضي كلمات و حروف توي جملات عوض ميشه...

چقدر راحت بعضي كلمه ها به فراموشي سپرده ميشه...

چقدر راحت بعضي جمله ها يخ ميزنه...

و چقدر راحت تكرار يه كلمه خيلي ساده و شايد كمي زيبا باعث عذاب آدم ميشه...

 

***

 

از هر طرف كه رفـتم جز وحشتـم نيفزود

زنهار از اين بيابان، وين راه بي نهايت

 

 

***

 

اين بيت از حافظ فوق العاده ست:

 

  تو بدري و خورشيد تو را بنده شده ست

 

                 تا  بنده تو شده ست تـابنده شده ست

 

 

***

 

حس و حالي كه توي پست قبلي توصيفش كردم چندان به دوره درس خوندن ربطي نداشت...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/10/21ساعت 7:55  توسط نسرین  | 

من سردم است...

 

 

 

 

من دلم مي خواهد

                 كه به طغيـاني تسليم شوم

من دلم مي خواهد

                 كه ببارم از آن ابر بزرگ

من دلم مي خواهد

                 كه بگويم  نه ... نه ... نه ... نه

 برويم

     سخني بايد گفت

 

 

*  گاهي فروغ رو درونم حس مي كنم . چقدر تنها بود اين زن و چه غريبانه لمس كرد آستانه فصلي سرد رو...

 

  حياط خانه ما گيج است

 من از زماني كه قلب خود را گم كرد؛ مي تــرسم

 من از تصور بيهودگي اين همه دست

 و از تجسم بيگانگي اين همه صورت

                                   مي تــرسم

 

*      بحثي نيست... حماقت از من بوده و هست

       اما اين حماقت بي دليل نبود....

 

   ~ ~ ~ ~ ~ ~ ~ ~ ~ ~ ~ ~

 

                   اما من انسانم...

 

گذرگاهي صعب است زندگي؛

         تنگابي در تلاطم و در جوش

 

ايمان، يكي چشم بند است؛ 

                            ديـواري در برابر بينش

 

به خيره مگو كه ايمان كوه را به جنبش درمي آورد

         من كوه بي جان نيستم... انسانم من!

 

سنگ مقدس در اين جهان بسيار است

صيقل خورده به بوسه هاي لبان خشكيده از عطش

 

ايمان به جسم بي جان روح مي بخشد، ليكن

        من جسم بي جان نيستم... انساني زنده ام من

 

من نابينايي آدميان را ديده ام

و توفيدن گردباد را بر عرصه پيكار

 

                من آسمان را ديده ام

و آدميان سرگردان به مهي دوگونه فروپوشيده

 

مرا به ايمان، ايمان نيست

 

اگر اندوهگينت مي كند بگو اندوهگينم

حقيقت را بگو ... نه لابه كن نه ستايش

 

تنها به تو ايمان دارم اي وفاداری به قرن و به انسان!

توان تحملت ار هست شكوه مكن

 

به پرسش اگر پاسخ مي گويي پاسخي درخور بگوي

دربرابر رگبار گلوله اگر مي ايستي مردانه بايست

 

كه پيام ايمان و وفا به جز اين نيست...

 

ايليا ارنبورگ

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/16ساعت 10:26  توسط نسرین  | 

 

 * شاملوی نازنین تولدت مبارک

 

 

  من بي نوا بندگکي سربه راه نبودم


  و راه ِ بهشت ِ مينوی من

 بُزروِ طوع و خاکساری نبود


 مرا ديگرگونه خدايي مي بايست


                 شايسته ی ِ آفرينه يي

 که نواله ی ناگزير را
                           گردن
                                   کج نميکند

  و خدايي


  ديگرگونه


             آفريدم




دريغا شيرآهن کوه مردا


                       که تو بودی،


و کوه وار


پيش از آن که به خاک افتي

                 نستوه و استوار
                                    مُرده بودی


اما نه خدا و نه شيطان ــ

سرنوشت ِ تو را


         بُتي رقم زد
                     که ديگران
                                    ميپرستيدند


بُتي که


ديگران اش


مي پرستيدند


۱۳۵۲
احمد شاملو
 

 

* یادت گرامی

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/21ساعت 11:33  توسط نسرین  | 

اما... اگر... شايد...

 

 

 

 مرا گر خود نبود اين بند

 

           شايد بامدادي همچو يادي دور و لغزان

 

 مي گذشتم از تراز خاك سرد پست

 

جرم اين است

            جــرم  اين است

 

شاملو

***

پاييزي شدم  . دلم مي خواد بالا بيارم هرچي درونم بوده و هست...

هرچي كه منجمد شده ... هرچي كه ته نشين شده ... هرچي كه چسبيده به وجودم و ...

نمي دونم... دگرگونم اين روزا ... نمي خوام بگم حال عجيبي دارم چون اين حال ديگه برام عجيب نيست عجين شده...

به كجا رسيد سهراب كه گفت :

" من از طعم تصنيف در متن ادراك يك كوچه تنهاترم..."

گمون كنم به همون جا رسيدم...

دارم از من دور مي شم... نمي دونم شايدم دارم بهش نزديك ميشم... پارامترهاي ذهني م در هم شكسته... با هم قاطي شده... آيتم هايي كه هست رو نمي پذيرم... هنجارشكن شدم...

گير كردم و به درستي نمي تونم تصميم بگيرم ... نمي خوام بيش از اين خودمو درگير كنم

درگير جرياني كه شايد به جاي اقيانوس به گودالي مي ريزه...

 

* توي ذهنم وول مي خوره:

 " آه اي اسفنديار مغموم ....

            تو را آن به كه چشم فرو پوشيده باشي"

 

آيا مرا هم آن به كه چشم فرو پوشيده باشم؟؟؟

 

 شايد... ولي ... اما...

كسي هست آيا كه مرا بازستاند از من؟؟...

عجب واگويه مي كنم ذهنم رو... خط خطي شدم ... اين كلمات خودش مي ياد و انگشتام بي اراده روي دكمه هاي كيبورد مي رقصن...

شايد... گاهي... بايد...

فرهاد مي خونه و ذهنم رو از اين كه هست به هم ريخته تر مي كنه:

"سقفمون افسوس و افسوس

                   تن ابر آسمونه

                            يه افق يه بي نهايت

      كمترين فاصـــله مونه"

 

 احساسش مي كنم:

" كنار مشتي خاك در دوردست خود تنها نشسته ام..."

 

دلم غربت مي خواد... جايي كه به حال خودم رها شم... جايي كه چشمي چشمم رو نشناسه و نگاهي بهم خيره نباشه... جايي كه توضيحي دركار نباشه...

 

و راهي...

راهي كه نهايت نداشته باشه....

 

 

* به یاد حسین پناهی:

 سیــاه سیاهم

 

           با زرد هماهنگم کن استــاد

 

 گاه حجم یک کلاغ کنتراست یک تابلو را حفظ می کند...

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/09/16ساعت 10:28  توسط نسرین  | 

لبخند...

 

 

آنتوان دوسنت اگزوپري... اكثرن اگزوپري رو با كتاب زيباي شازده كوچولو مي شناسن...

 

 اما شايد همه ندانند كه او خلبان جنگي بود و با نازيها جنگيد وكشته شد .

 قبل از شروع جنگ جهاني دوم اگزوپري در اسپانيا با ديكتاتوري فرانكو مي جنگيد .   او  تجربه هاي حيرت آور  خود را در مجموعه ا ي به نام لبخند گرد آوري كرده است .

 در يكي از خاطراتش مي نويسد كه او را اسير كردند و به زندان انداختند

. او كه از روي رفتارهاي خشونت آميز نگهبانها حدس زده بود كه روز بعد   اعدامش خواهند كرد مينويسد :"  مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همين دليل به شدت نگران بودم . جيبهايم را گشتم تا شايد سيگاري پيدا كنم كه از زير دست آنها كه حسابي لباسهايم را گشته بودند  در رفته باشد يكي پيدا كردم  وبا دست هاي لرزان آن را به لبهايم گذاشتم ولي كبريت نداشتم .

 از ميان نرده ها به زندانبانم نگاه كردم . او حتي نگاهي هم به من نينداخت درست مانند يك مجسمه آنجا  ايستاده بود .

   فرياد زدم "هي رفيق  كبريت داري؟به من نگاه كرد شانه هايش را بالا انداخت وبه طرفم آمد

  نزديك تر كه شد  و كبريتش را روشن كرد  بي اختيار نگاهش به نگاه من دوخته شد .لبخند زدم ونمي دانم چرا؟ شايد از شدت اضطراب،   شايد به خاطر اين كه خيلي به او نزديك بودم و نمي توانستم  لبخند نزنم

. در هر حال لبخند زدم وانگار نوري فاصله بين دلهاي ما را پر كرد ميدانستم كه او به هيچ وجه چنين چيزي را نميخواهد ....ولي گرماي لبخند من از ميله ها گذشت وبه او رسيد و روي لبهاي او هم لبخند شكفت

. سيگارم را روشن كرد ولي نرفت و همانجا ايستاد   مستقيم در چشمهايم نگاه كرد و لبخند زد  من حالا با علم به اينكه او نه يك    نگهبان زندان كه يك انسان است به او لبخند زدم نگاه او حال و هواي ديگري پيدا كرده بود.

پرسيد: " بچه داري؟ "

 با دستهاي لرزان كيف پولم را بيرون آوردم وعكس اعضاي خانواده ام را   به او نشان دادم وگفتم :" اره ايناهاش "

 او هم عكس بچه هايش را به من نشان داد ودرباره نقشه ها و آرزوهايي كه براي آنها داشت برايم صحبت كرد. اشك به چشمهايم هجوم آورد . گفتم كه مي ترسم ديگر هرگز خانواده ام را نبينم.. ديگر نبينم كه بچه هايم چطور بزرگ مي شوند . چشم هاي او هم پر از اشك شدند. ناگهان بي آنكه كه حرفي بزند  قفل در سلول مرا باز كرد ومرا بيرون برد.

 بعد هم مرا بيرون زندان و جاده پشتي آن كه به شهر منتهي مي شد   هدايت كرد نزديك شهر كه رسيديم تنهايم گذاشت و برگشت بي آنكه كلمه اي حرف بزند...

 

يك لبخند زندگي مرا نجات داد...

 

 

* اینجا یه برف خیلی قشنگی داره می باره ... تووووووووووووووپ

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/09/09ساعت 11:16  توسط نسرین  | 

 

 

وارتـــــان  سخن نگفت

 

 سرافراز

 

دنــدان خشم بر جگر خسته بست و 

                      رفت

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/09/03ساعت 9:42  توسط نسرین  | 

سرگردان

 

 

  "- اقیانوس است آن:

  ژرفا و بی کرانه گی،

                     پرواز و گردابه و خیزاب

 

 بی آنکه بداند.

 

 کوه است این:

        شکوه ِ پادرجایی،

                        فراز و فرود گردن کشی

 

 بی این که بداند.

 

 مرا اما انسان آفریده ای:

 

  ذره ی بی شکوهی

                 گدای پشم و پشک ِ جانوران،

 

      تا تو را به خواری تسبیح گوید

 

               از وحشت ِ قهرت بر خود بلرزد

 

                      بیگانه از خود چنگ در تو زند

 

 تا تو

 کل باشی

 

  مرا انسان آفریده ای:

       شرم سار ِ هر لغزش ِ ناگزیر ِ تن اش

 

   سرگردان ِ عرصات دوزخ و سرنگون ِ چاه سار های عفِن:

 

            یا خشنود ِ گردن نهادن به غلامی ِ تو

 

         سرگردان ِ باغی بی صفا با گل های کاغذین.

 

 فانی ام آفریده ای

        پس هرگزت دوستی نخواهد بود که پیمان به آخر برد.

 

بر خود مبال که اشرف ِ آفرینه گان ِ توام من:

 

با من

خدایی را

شکوهی مقدر نیست.

...

                                                    احمد شاملو

 

  * بدون هيچ توضيح اضافه اي

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/08/11ساعت 11:11  توسط نسرین  | 

ون گوگ

 

 

   " ونسان ون گوگ " از اينكه فقط نقاشي مي كرد بي اندازه شاد و  خوشبخت بود. حتي يك عدد ازتابلوهايش به فروش نمي رفت، هيچكس از او قدرداني نمي كرد، تا سرحد مرگ هم گرسنه بود، زيرا پولي كه برادرش به او مي داد، فقط براي خريد اندكي غذاي بخور و نمير كفايت مي كرد.

او چهار روز در هفته روزه ميگرفت و سه روز غذا مي خورد. اگر آن چهار روز را روزه نمي گرفت، آن وقت با چه پولي بوم نقاشي و رنگ و قلم مو تهيه مي كرد؟

ولي او بي اندازه خوشبخت و آكنده از نيرو بود.

 

هنگامي كه مرد فقط سي و سه سال داشت. روزي كه به ديرينه ترين آرزويش كه نقاشي تابلوي « طلوع آفتاب » بود جامه عمل پوشاند، نامه اي به اين مضمون نوشت:

« كار من انجام شد. من راضي و خرسند هستم. من اين دنيا را با رضايت خاطر كامل ترك مي كنم. »

 

او به طور كامل زندگي كرد. او شمع زندگي اش را از هر دو طرف با شدت و حدت تمام سوزاند.

 

***

 

  اين روزا عجيب دلم مي خواد زوربا باشم . يه زورباي به تمام معنا.

  ولي دريغ....

  زوربا بودن وجود مي خواد ... نه؟...

 

***

ژری تایلر : زندگی مانند لبخند ژوکوند است . در نظر اول به روی بیننده تبسم می کند اما اگر در او دقیق شوی می گرید.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/07/22ساعت 13:0  توسط نسرین  | 

خودکشی

 

 

 آدم ها و بويناكي دنياهاشان يكسر

 

  دوزخي ست در كتابي

 

    كه من آن را

 

                 لغت به لغت از بر كردم

 

 تا راز بلند انزوا را دريابم

 

 راز عميق چاه را

 

 از ابتذال عطش

 

 احمد شاملو

 

***

 

 دكتر فرانكل – روانپزشك -  زماني كه با بيماري مواجه مي شد كه از درد و غم مي ناليد و از زندگي نااميدانه شكوه سرمي داد تنها يك سوال مي كرد : چرا با اين اوضاع خودكشي نمي كني؟

 و بيمار در جواب به بهانه اي كه باعث ميشد او به زندگي ادامه دهد  اشاره مي كرد مانند عشق به شخصي خاص – استعدادي كه به واسطه آن  مي توانست به جايي برسد – انتظاري كه با اميد همراه بود و يا حتي خاطراتي از گذشته كه باعث دلخوشي  او در زمان حال ميشد

و دكتر از همين بهانه ها براي درمان بيمار استفاده مي كرد

برگرفته از كتاب انسان در جستجوي معنا

   ***

ولي آيا افرادي كه دست به خودكشي مي زنند واقعن هيچ بهانه اي براي ادامه زندگي ندارند؟

يا به دلايلي قادر به ديدن بهانه هاي زيستن نيستند؟

البته به قول كامو هر انسان سالمي حتمن در طول زندگي خود به خودكشي انديشيده است .

  ***

دوركيم – از جامعه شناسان كلاسيك – براي اولين بار به پديده خودكشي از ديدگاه جامعه شناسي پرداخت .

خودكشي طبق نظريه وي به  سه نوع:

  1 – خودخواهانه (خودكشي به دلايل شخصي )

  2- ديگرخواهانه (خودكشي به خاطر ديگران )

و 3 – آنومي (خودكشي به دليل هرج و مرج و بي هنجاري در جامعه) تقسيم مي شود.

البته اين نوع دسته بندي جاي بحث داره .

***

همچنين ميشه خودكشي رو به سه نوع :

1-    خودكشي موفق: كه اقدام به خودكشي موجب مرگ ميشه

2-     خودكشي ناموفق : نجات يافتن از مرگ

3-   خودكشي مزمن يا پنهان : آمار خودكشي در اين نوع بسيار بيشتر از انواع ديگر آن است .  شايد بتوان اين نوع خودكشي را خودكشي محترمانه نيز ناميد.  در اين مورد فرد با اينكه از عواقب بعضي رفتارها يا عادات آگاهي دارد ولي  همچنان به عمل خود ادامه مي دهد . مانند اعتياد به مواد مخدر – الكل . همچنين رعايت رژيم غذايي خاص و به موقع مصرف نكردن دارو جهت رفع بيماري (كه اين نوع رفتار در سالمندان به وفور مشاهده مي شود ) را مي توان در اين دسته بندي قرار داد.

***

جالب است بدانيم كه سفيد پوستان بيشتر از رنگين پوستان خودكشي مي كنند و آمار خودكشي در افرادي كه از كشوري به كشور ديگر مهاجرت مي نمايند بيشتر است.

 

مردان سه برابر بیشتر از زنان ، خودكشي موفق دارند و زنان چهار برابر بيشتر از مردان اقدام به خودكشي مي كنند و نجات مي يابد و يا اينكه تظاهر به خودكشي مي كنند (خواهش مي كنم از اين موضوع به راحتي عبور نكنيد زنان به ميزان بالايي تظاهر به خودكشي مي كنند چرا؟؟؟)

اكثر خودكشي هاي انجام گرفته در ميان زنان در سنين 20 تا 30 سالگي و در مردان بعد از 30 سالگي است . همچنين خودكشي در ميان افراد مجرد و يا مطلقه و تنها بيشتر از افراد متاهل است .

لازم به ذكر است خودكشي در ميان زنان متاهل بيشتر از مردان متاهل ميباشد .

غم انگيز است بدانيم آمار خودكشي زنان در ايران رو به افزايش است و از اين نظر ايران پس از چين و هندوستان در رتبه سوم قرار دارد.

آيا اين  به دليل ساختار سنتي و ديد غلطي كه نسبت به جنس مونث در جامعه ما مشاهده مي شود نيست؟ آيا اين درست نيست كه بگوييم زنان قرباني افكار پوسيده و هنجارهاي اشتباه جامعه ايراني هستند؟ اميدارم فيلم عروس آتش رو ديده باشيد .

استان هاي  ايلام. لرستان. چهار محال بختياري . كهگيلويه . گلستان . اردبيل . كرمان . بوشهر  و فارس آمار بالايي از خودسوزي دختران رو به خود اختصاص داده اند.

خوب... امكانات تحصيلي و ارتباطي روز به روز پيشرفت مي كنه و فرهنگ سرجاي خودش درجا مي زنه . ميشه همين ديگه

به عقيده روانشناسان عمده ترين دليل خودكشي افسردگي ست .

همچنين بي معنا شدن زندگي و به پوچي رسيدن.

از كمال گرايي مفرط هم ميشود به عنوان يكي از عوامل دست زدن به خودكشي نام برد . اينكه آدمي در هيچ شرايطي راضي نيست و احساس مي كند كه به كمال مطلوب نرسيده و نمي رسد و مرگ را ترجيح مي دهد.

در هرصورت از ديدگاه پديدارشناسي اگر بخواهيم اين پديده را بررسي كنيم فقط و فقط درصورتي به نتيجه خواهيم رسيد كه در شرايط زندگي فردي كه دست به خودكشي زده است زيسته باشيم .

  ***

 

در پايان ياد مي كنيم از تني چند از نويسندگان و افراد بزرگي كه دست به خودكشي زده اند:

ويرجينيا ولف .  صادق هدايت ونگوگ . ولاديمير ماياكوفسكي . ارنست همينگوي . غزاله عليزاده . سيلويا پلات .رومن گاري. براتيگان . استيگ داگرمن . ساويسا مهوار

  ***

  

نيچه: انديشه ي خودكشي مسكني قوي است : با آن چه شب هاي تلخی را می شود سر کرد .  

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/07/06ساعت 8:16  توسط نسرین  | 

پاییز

 

 

 باغ بی برگی

      خنده اش خونی ست اشک آمیز

 جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن

                            پادشاه فصل ها پاییز

------

بوی پاییز ... بوی درختای خیس و نمناک ... بوی ابرای دلگیر و صبور ... بوی لبوی داغ ... بوی حس غریب سرگشتگی و عصیان ...

حال و هوای قدم زدن تو کوچه های ساکت و تاریک ... حال و هوای پرنده های قفسی سیاوش . تو فکر یک سقفم فرهاد . دیگه دل با کسی نیست فریدون... حال و هوای درخود فرو رفتن و با خود حرف زدن...

حس نزدیکی به طبیعت ... حس آزادی و رهایی برگی که بعد از یه عمر بسته بودن به زنجیر تعلق خودشو می سپاره به دستای باد... حس گرمای آتیش ... حس سرما زیر بارون و بارون و بارون ...

(( آخرین برگ سفرنامه باران این است

                        که زمین چرکین است ))

دیدن عظمت درختی که به کمال رسیده و بازی روزگار براش رنگی نداره

(( داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید ))

و دوباره پاییز از راه میرسه . و دوباره مهر . و دوباره رنگ... سرخ نارنجی زرد . افسون و افسون و افسون

(( پاییز ای غروب خیال انگیز  

               پاییـز ای ترانه محنت بار

پاییــــز ای تبـسم افســرده  

              از چهره طبیعت افسونکـار ))

اکثر تصاویری که از گذشته تو ذهنم مونده مربوط به روزای پاییزیه - چرا ؟ نمی دونم شاید حسم تو پاییز عمیق تره - شاید تو پاییز و زمستون و سرما با خودم روراست ترم - شاید چشمام بیشتر می بینه اطرافمو...

برخلاف تصور عامه مردم آمار خودکشی در فصول پاییز و زمستون کمتر از بهار و تابستونه - اومدن بهار و شکفته شدن دوباره طبیعت باعث بیدار شدن حس انزجار در آدمی میشه که از زندگی بریده اما تو فصل پاییز یه جور حس همزادپنداری با طبیعت مانع از پایان بخشیدن به زندگی میشه - همچنین آمار خودکشی در هنگام طلوع خورشید بیشتر از زمان غروب خورشیده .

جدیدن کلیک کردم رو آیتم خودکشی

هی... نه... نه از اون جهت که تو فکر می کنی ... نه ... من امیدوارتر و  سمج تر از این حرفام که بخوام خودکشی کنم - دارم رو این مقوله تحقیق می کنم

نتایج خیلی جالب و صدالبته تاسف برانگیزی هم دستگیرم شده و البته به ضد و نقیض هایی هم چه در آمار و چه در نظریه های مختلف در این مورد رسیدم   چه در حوزه جامعه شناسی چه در روان شناسی چه در زیست شناسی و ...

احتمالن پست بعدی اختصاص داشته باشه به مبحث خودکشی

 

* بیسمارک : زندگی مانند رفتن به دندانپزشکی است - همواره منتظر رسیدن لحظات دردناک هستیم غافل از اینکه دردناکترین لحظات را پشت سر گذاشته ایم.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/06/27ساعت 10:14  توسط نسرین  | 

 

 بگذار

         هرچــه نمي خواهيم بگوينــد

 بگذار

         هرچــه نمي خواهند بگوييــم

 

     بـــاران كه ببارد

     کاری از چترها ساخته نیست

  ...

 

  ما

       ات ف ا ق ي هستيم كه

 

                   ا ف ت ا د ه ا ي م

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/04/30ساعت 12:25  توسط نسرین  | 

ذهن برش خورده (2)

 

یکی به اون خواننده خنگی (؟؟!!...بی ادب) که با اون صدای سوزناکش می خونه : عجب صبری خدا دارد بفهمونه که از این به بعد بخونه : عجب صبری بنده خدا دارد

مثلا خدا واسه چی باید صبر داشته باشه؟ این همه سرگرمی - این همه قدرت - این همه ستایشگر...

ولی این بنده های فلک زده ی بی کس و کار چی؟؟؟

بدبختی اینجاست که بعضی هاشون فکر می کنن باید صب تا شب و شب تا صب مدح خدا رو به جا بیارن که مبادا یه موقع ازشون روبرگردونه ..... ای دل غافل.....

هرکس از یه بعدی خدای خودش رو می بینه دیگه ... من فقط بعد رحمان و رحیمش رو می بینم و بس.

به قول فروغ :

 می فرو مانده به جام      سر به سجاده نهادن تا کی؟

-------------------------------------

من درد در رگانم

حسرت در استخوانم

چیزی نظیر آتش در جانم پیچید

سرتاسر وجود مرا گویی چیزی به هم فشرد

تا قطره ای به تفتگی خورشید جوشید از دو چشمم

از تلخی تمامی دریاها در اشک ناتوانی خود ساغری زدم

.....

  افسوس

آفتاب مفهوم بی دریغ عدالت بود و

آنان به عدل شیفته بودند و

اکنون

با آفتاب گونه ای آنان را اینگونه دل فریفته بودند

                                                        احمد شاملو

* این شعر شاملو فوق العاده ست - این قطعه رو با صدای نازنین خودش انقدر گوش کردم که دیگه برام تبدیل به یک نوای درونی شده .

پاراف : کسی رو که خوابه میشه بیدار کرد اما کسی که خودش رو به خواب زده نمیشه بیدارش کنی

-------------------------------------

چند اصطلاح مردم شناسی:

کوواد : طبق این رسم هنگام زایمان زن - شوهر نیز در کنار بستر می خوابد و اظهار درد و ناراحتی می کند - این رسم در جزایر آفریقا و استرالیا مرسوم بوده است.

لویرات : طبق این رسم زن مجبور است پس از فوت همسر با برادر شوهر خود ازدواج کند .

سررات : و طبق این رسم مرد مجبور است پس از فوت همسر با خواهر زن خود ازدواج کند.

مانا: اعتقاد به قدرتی ماورایی در اشیا.

پتلاچ : رایج در جوامع سرخپوستی  به معنای بخشش همراه با رقابت خانمان برانداز (هر کدام از طرفین سعی در بخشش کالایی ارزشمندتر از هدیه دریافتی دارند و این چرخه گاهی منجر به نابودی قبیله می شود)

فولکور : در زمینه جامعه شناسی به مطالعه هنرها و فرهنگ و آداب و رسوم مردم عامه گفته می شود

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/04/15ساعت 15:1  توسط نسرین  | 

زندگي

 

  بلند گفت:

       زندگي در ايستگاه ---> بعدي منتظر شماســت

   بلند شديم

  راه  اف  تا  ديم

  و به ايستگاه بعدي

  كه رسيديم

             موشها همــــــــــــــــــــــــه

                  چيز را خورده بودند

  و روي

  ديوار

  نوشته بود:

 

  زنــدگي در ايستـــــگاه -----> بعــــــدي

       منتظــــــــــر شماســـــــــــــــت 

 

                                       محمد توكلي كوشا

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/04/13ساعت 8:52  توسط نسرین  | 

ب ی ت ع ل ق

 

  

مسموم آب حیاتم

         ...  محتاج شوکران

 

ـــــــــــــــــ

 خسته از خویشتنم

               کسی هست آیا

               که مرا بازستاند از من ؟

 

          

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/04/06ساعت 11:7  توسط نسرین  | 

آرزوهایی با تاریخ انقضا

 

(( نه   هرگز از شب نهراسیده ام

  چراکه در فراسوی دهلیزش

                                   به امید دریچه ای دل بسته بودم ))

                                                                                       احمد شاملو

--------

برمی گردم به حدود ۱۰ سال پیش - زمانی که ۱۳ یا ۱۴ ساله بودم....

دختری که بلندپروازی تو وجودش موج میزد

غرق در دنیای خیالی خود....

هرروز با طلوع آفتاب آرزوهای جدیدی تو وجودش کشف می کرد و  شب هنگام وقتی همه سر و صداها می خوابید و دنیا رنگ دیگه ای می گرفت شروع می کرد به پر و بال دادن به آرزوهاش...

انگار هیچ رسالتی غیر از خواستن و خواستن و آرزو کردن نداشت...

عصاره احساس وجودش به عصاره منطقش می چربید

دلش به همونا خوش بود . وقتی از کسی یا چیزی ناراحت میشد آروم می خزید تو لاک خودش و دونه دونه آرزوها رو قطار می کرد و از داشتنشون لذت می برد و سعی می کرد دنیای واقعی رو - همون دنیایی که طبق میل و خواسته اون نبود و خیلی جاهاش ایراد داشت- به دست فراموشی بسپاره....

یه روز از ترس اینکه مبادا آرزوهاش گم شن یه کیسه برداشت و همه اونا رو ریخت تو کیسه و انداخت پشتش و به راهش ادامه داد .

کیسه هرروز سنگین و سنگین تر میشد و بردنش دشوار

دیگه حالا به ۱۹- ۱۸ سالگی رسیده بود و تو این مسیر بعضی از آرزوها رنگ واقعیت گرفته بود. اما هنوز سنگینی کیسه همراش بود. 

تصمیم گرفت از غیرمنطقی ترین ها شروع کنه و ......

جهانگردی ؟؟!!! اونم یه دختر تنها ؟؟!! بدون امکانات ؟ نه.... داشتنش فایده ای نداره باید انداختش دور

فضانوردی؟؟!! دریانوردی؟؟!!  بالرین؟!؟  پاتیناژر؟؟!!  پول زیاد ؟؟ عشق اسطوره ای؟؟!!(این یکی که از همه دست نیافتنی تر به نظر می رسید)

یکی یکی از کیسه درآورد و وسط راه رهاشون کرد....

حالا فقط یاد و خاطره ای دور از اونا به جا مونده بود

با کم شدن آرزوها مسیرش کم نورتر میشد و درونش سردتر...

........

الان هرچی تو کیسه آرزوهاش داره (همون ۴ - ۳ تا آرزو و خواسته ای که مونده) یه جورایی با منطق جور درمی یاد - هرچند مسیرش تاریک شده ولی می تونه تا حدی راه و بیراهه رو از هم تشخیص بده

--------------

می ترسم از زمانی که این چند خواسته کوچیک رو هم از دست بدم و دیگه انگیزه ای برای پیش رفتن نداشته باشم و هرجای مسیر هستم همون جا بشینم و منتظر دستی باشم که منو از صفحه روزگار محو کنه....

ولی نه... باید سعی کنم - باید بجنگم و باید تلاش کنم تا به خواسته هام برسم و از دل رسیدن ها آرزوهای جدیدی خلق کنم

باید به امید دریچه زنده باشم

هرچند گاهی مغلوب شرایط میشم - هرچند گاهی لابه لای اقتضای زمان و مکان له میشم - هرچند گاهی می شکنم ....

 ولی نباید خودمو از دست بدم ....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/03/28ساعت 10:0  توسط نسرین  | 

بیندیشیم

 

۱-

*  ساده است نوازش سگی ولگرد

شاهد آن بودن که چگونه زیر غلتکی می رود

و گفتن که  ((سگ من نبود))

مارگوت بیکل

+++

اینقدر این شعر گویاست و خود کلماتش فریاد می زنن که ترجیح میدم سکوت کنم و ازتون بخوام کمی به بی تفاوتی که داره گریبانگیرمون میشه فکر کنیم...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۲ -

* می تازیم  می تازیم

با اسب تیزپای زمان

چون عقربک های ساعت گرد خویش

پرغرور از فتح شکست ها

همچنان می تازیم

روزها ......... ماه ها ............ سالها ........

بی توقف  بی درنگ

بالا و پایین   دنگ.........دنگ

علی مقدم

+++

جالبه که گاهی شکست و پیروزی رو با هم اشتباه می گیریم - تو یه موقعیت پر از ابهام قرار میگیریم 

احساس پیروزی بهمون دست میده ولی بعد میبینیم که نه... انگار یه جاهایی له شدیم - یه جاهایی شکستیم - یه جاهایی خودمونو خوار و ذلیل کردیم و هنوز چسبیدیم به غرور مزخرف و بی جا و بی مصرفمون

 و گاهی

فکر می کنیم شکست خوردیم ولی بعد از یه مدت میبینیم که نه... پیروز میدون بودیم و خبر نداشتیم  - چه تجربه هایی به دست آوردیم آبدیده شدیم و قوی تر از گذشته...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۳ -

* آنگاه که رودخانه طغیان آغاز کرد

                                          بسا کسان که به کوه پناه بردند

و کسانی هم بودند که به خود گفتند :  رسوب سیل زمین ما را حاصلخیز می سازد

و برخی دیگر به خود گفتند : 

                                          و اینک ویرانی

و بعضی هم بودند که به خود            

                                                        ((هیچ نگفتند))

+++

تو جزء کدوم دسته ای؟ فکر کن....

من که احتمالن جزء دسته آخرم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۴ -

* مردم         گروه ساقط مردم

دلمرده و تکیده و مبهوت

در زیر بار شوم جسدهاشان

                                        از غربتی به غربت دیگر می رفتند

و میل دردناک جنایت

در دست هاشان متورم می شد

.....

فروغ فرخزاد

+++

بین این شعر فروغ که مربوط به ۴۰  یا ۵۰ سال پیشه با وضعیت کنونی جامعه خودمون چه شباهتی می بینی؟

((دلمرده و تکیده و مبهوت .... میل دردناک جنایت .... گروه ساقط مردم....))

مثل پتکی که می خوره تو سر آدم

من سردم شده...

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/03/11ساعت 9:39  توسط نسرین  | 

بی نام

 

حیاط خانه ما گیج است

من از زمانی که قلب خود را گم کرده است می ترسم

من از تصور   بیهودگی   این همه دست

و از تجسم   بیگانگی   این همه صورت

می ترسم....

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/02/31ساعت 18:33  توسط نسرین  |