تبليغاتX
هستی بود و زمزمه ای...

هستی بود و زمزمه ای...

بی نام

 

حیاط خانه ما گیج است

من از زمانی که قلب خود را گم کرده است می ترسم

من از تصور   بیهودگی   این همه دست

و از تجسم   بیگانگی   این همه صورت

می ترسم....

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/02/31ساعت 18:33  توسط نسرین  |