تبليغاتX
هستی بود و زمزمه ای...

هستی بود و زمزمه ای...

آرزوهایی با تاریخ انقضا

 

(( نه   هرگز از شب نهراسیده ام

  چراکه در فراسوی دهلیزش

                                   به امید دریچه ای دل بسته بودم ))

                                                                                       احمد شاملو

--------

برمی گردم به حدود ۱۰ سال پیش - زمانی که ۱۳ یا ۱۴ ساله بودم....

دختری که بلندپروازی تو وجودش موج میزد

غرق در دنیای خیالی خود....

هرروز با طلوع آفتاب آرزوهای جدیدی تو وجودش کشف می کرد و  شب هنگام وقتی همه سر و صداها می خوابید و دنیا رنگ دیگه ای می گرفت شروع می کرد به پر و بال دادن به آرزوهاش...

انگار هیچ رسالتی غیر از خواستن و خواستن و آرزو کردن نداشت...

عصاره احساس وجودش به عصاره منطقش می چربید

دلش به همونا خوش بود . وقتی از کسی یا چیزی ناراحت میشد آروم می خزید تو لاک خودش و دونه دونه آرزوها رو قطار می کرد و از داشتنشون لذت می برد و سعی می کرد دنیای واقعی رو - همون دنیایی که طبق میل و خواسته اون نبود و خیلی جاهاش ایراد داشت- به دست فراموشی بسپاره....

یه روز از ترس اینکه مبادا آرزوهاش گم شن یه کیسه برداشت و همه اونا رو ریخت تو کیسه و انداخت پشتش و به راهش ادامه داد .

کیسه هرروز سنگین و سنگین تر میشد و بردنش دشوار

دیگه حالا به ۱۹- ۱۸ سالگی رسیده بود و تو این مسیر بعضی از آرزوها رنگ واقعیت گرفته بود. اما هنوز سنگینی کیسه همراش بود. 

تصمیم گرفت از غیرمنطقی ترین ها شروع کنه و ......

جهانگردی ؟؟!!! اونم یه دختر تنها ؟؟!! بدون امکانات ؟ نه.... داشتنش فایده ای نداره باید انداختش دور

فضانوردی؟؟!! دریانوردی؟؟!!  بالرین؟!؟  پاتیناژر؟؟!!  پول زیاد ؟؟ عشق اسطوره ای؟؟!!(این یکی که از همه دست نیافتنی تر به نظر می رسید)

یکی یکی از کیسه درآورد و وسط راه رهاشون کرد....

حالا فقط یاد و خاطره ای دور از اونا به جا مونده بود

با کم شدن آرزوها مسیرش کم نورتر میشد و درونش سردتر...

........

الان هرچی تو کیسه آرزوهاش داره (همون ۴ - ۳ تا آرزو و خواسته ای که مونده) یه جورایی با منطق جور درمی یاد - هرچند مسیرش تاریک شده ولی می تونه تا حدی راه و بیراهه رو از هم تشخیص بده

--------------

می ترسم از زمانی که این چند خواسته کوچیک رو هم از دست بدم و دیگه انگیزه ای برای پیش رفتن نداشته باشم و هرجای مسیر هستم همون جا بشینم و منتظر دستی باشم که منو از صفحه روزگار محو کنه....

ولی نه... باید سعی کنم - باید بجنگم و باید تلاش کنم تا به خواسته هام برسم و از دل رسیدن ها آرزوهای جدیدی خلق کنم

باید به امید دریچه زنده باشم

هرچند گاهی مغلوب شرایط میشم - هرچند گاهی لابه لای اقتضای زمان و مکان له میشم - هرچند گاهی می شکنم ....

 ولی نباید خودمو از دست بدم ....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/03/28ساعت 10:0  توسط نسرین  | 

بیندیشیم

 

۱-

*  ساده است نوازش سگی ولگرد

شاهد آن بودن که چگونه زیر غلتکی می رود

و گفتن که  ((سگ من نبود))

مارگوت بیکل

+++

اینقدر این شعر گویاست و خود کلماتش فریاد می زنن که ترجیح میدم سکوت کنم و ازتون بخوام کمی به بی تفاوتی که داره گریبانگیرمون میشه فکر کنیم...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۲ -

* می تازیم  می تازیم

با اسب تیزپای زمان

چون عقربک های ساعت گرد خویش

پرغرور از فتح شکست ها

همچنان می تازیم

روزها ......... ماه ها ............ سالها ........

بی توقف  بی درنگ

بالا و پایین   دنگ.........دنگ

علی مقدم

+++

جالبه که گاهی شکست و پیروزی رو با هم اشتباه می گیریم - تو یه موقعیت پر از ابهام قرار میگیریم 

احساس پیروزی بهمون دست میده ولی بعد میبینیم که نه... انگار یه جاهایی له شدیم - یه جاهایی شکستیم - یه جاهایی خودمونو خوار و ذلیل کردیم و هنوز چسبیدیم به غرور مزخرف و بی جا و بی مصرفمون

 و گاهی

فکر می کنیم شکست خوردیم ولی بعد از یه مدت میبینیم که نه... پیروز میدون بودیم و خبر نداشتیم  - چه تجربه هایی به دست آوردیم آبدیده شدیم و قوی تر از گذشته...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۳ -

* آنگاه که رودخانه طغیان آغاز کرد

                                          بسا کسان که به کوه پناه بردند

و کسانی هم بودند که به خود گفتند :  رسوب سیل زمین ما را حاصلخیز می سازد

و برخی دیگر به خود گفتند : 

                                          و اینک ویرانی

و بعضی هم بودند که به خود            

                                                        ((هیچ نگفتند))

+++

تو جزء کدوم دسته ای؟ فکر کن....

من که احتمالن جزء دسته آخرم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۴ -

* مردم         گروه ساقط مردم

دلمرده و تکیده و مبهوت

در زیر بار شوم جسدهاشان

                                        از غربتی به غربت دیگر می رفتند

و میل دردناک جنایت

در دست هاشان متورم می شد

.....

فروغ فرخزاد

+++

بین این شعر فروغ که مربوط به ۴۰  یا ۵۰ سال پیشه با وضعیت کنونی جامعه خودمون چه شباهتی می بینی؟

((دلمرده و تکیده و مبهوت .... میل دردناک جنایت .... گروه ساقط مردم....))

مثل پتکی که می خوره تو سر آدم

من سردم شده...

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/03/11ساعت 9:39  توسط نسرین  |