مرا گر خود نبود اين بند
شايد بامدادي همچو يادي دور و لغزان
مي گذشتم از تراز خاك سرد پست
جرم اين است
جــرم اين است
شاملو
***
پاييزي شدم . دلم مي خواد بالا بيارم هرچي درونم بوده و هست...
هرچي كه منجمد شده ... هرچي كه ته نشين شده ... هرچي كه چسبيده به وجودم و ...
نمي دونم... دگرگونم اين روزا ... نمي خوام بگم حال عجيبي دارم چون اين حال ديگه برام عجيب نيست عجين شده...
به كجا رسيد سهراب كه گفت :
" من از طعم تصنيف در متن ادراك يك كوچه تنهاترم..."
گمون كنم به همون جا رسيدم...
دارم از من دور مي شم... نمي دونم شايدم دارم بهش نزديك ميشم... پارامترهاي ذهني م در هم شكسته... با هم قاطي شده... آيتم هايي كه هست رو نمي پذيرم... هنجارشكن شدم...
گير كردم و به درستي نمي تونم تصميم بگيرم ... نمي خوام بيش از اين خودمو درگير كنم
درگير جرياني كه شايد به جاي اقيانوس به گودالي مي ريزه...
* توي ذهنم وول مي خوره:
" آه اي اسفنديار مغموم ....
تو را آن به كه چشم فرو پوشيده باشي"
آيا مرا هم آن به كه چشم فرو پوشيده باشم؟؟؟
شايد... ولي ... اما...
كسي هست آيا كه مرا بازستاند از من؟؟...
عجب واگويه مي كنم ذهنم رو... خط خطي شدم ... اين كلمات خودش مي ياد و انگشتام بي اراده روي دكمه هاي كيبورد مي رقصن...
شايد... گاهي... بايد...
فرهاد مي خونه و ذهنم رو از اين كه هست به هم ريخته تر مي كنه:
"سقفمون افسوس و افسوس
تن ابر آسمونه
يه افق يه بي نهايت
كمترين فاصـــله مونه"
احساسش مي كنم:
" كنار مشتي خاك در دوردست خود تنها نشسته ام..."
دلم غربت مي خواد... جايي كه به حال خودم رها شم... جايي كه چشمي چشمم رو نشناسه و نگاهي بهم خيره نباشه... جايي كه توضيحي دركار نباشه...
و راهي...
راهي كه نهايت نداشته باشه....
* به یاد حسین پناهی:
سیــاه سیاهم
با زرد هماهنگم کن استــاد
گاه حجم یک کلاغ کنتراست یک تابلو را حفظ می کند...