تبليغاتX
هستی بود و زمزمه ای...

هستی بود و زمزمه ای...

 

 * شاملوی نازنین تولدت مبارک

 

 

  من بي نوا بندگکي سربه راه نبودم


  و راه ِ بهشت ِ مينوی من

 بُزروِ طوع و خاکساری نبود


 مرا ديگرگونه خدايي مي بايست


                 شايسته ی ِ آفرينه يي

 که نواله ی ناگزير را
                           گردن
                                   کج نميکند

  و خدايي


  ديگرگونه


             آفريدم




دريغا شيرآهن کوه مردا


                       که تو بودی،


و کوه وار


پيش از آن که به خاک افتي

                 نستوه و استوار
                                    مُرده بودی


اما نه خدا و نه شيطان ــ

سرنوشت ِ تو را


         بُتي رقم زد
                     که ديگران
                                    ميپرستيدند


بُتي که


ديگران اش


مي پرستيدند


۱۳۵۲
احمد شاملو
 

 

* یادت گرامی

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/21ساعت 11:33  توسط نسرین  | 

اما... اگر... شايد...

 

 

 

 مرا گر خود نبود اين بند

 

           شايد بامدادي همچو يادي دور و لغزان

 

 مي گذشتم از تراز خاك سرد پست

 

جرم اين است

            جــرم  اين است

 

شاملو

***

پاييزي شدم  . دلم مي خواد بالا بيارم هرچي درونم بوده و هست...

هرچي كه منجمد شده ... هرچي كه ته نشين شده ... هرچي كه چسبيده به وجودم و ...

نمي دونم... دگرگونم اين روزا ... نمي خوام بگم حال عجيبي دارم چون اين حال ديگه برام عجيب نيست عجين شده...

به كجا رسيد سهراب كه گفت :

" من از طعم تصنيف در متن ادراك يك كوچه تنهاترم..."

گمون كنم به همون جا رسيدم...

دارم از من دور مي شم... نمي دونم شايدم دارم بهش نزديك ميشم... پارامترهاي ذهني م در هم شكسته... با هم قاطي شده... آيتم هايي كه هست رو نمي پذيرم... هنجارشكن شدم...

گير كردم و به درستي نمي تونم تصميم بگيرم ... نمي خوام بيش از اين خودمو درگير كنم

درگير جرياني كه شايد به جاي اقيانوس به گودالي مي ريزه...

 

* توي ذهنم وول مي خوره:

 " آه اي اسفنديار مغموم ....

            تو را آن به كه چشم فرو پوشيده باشي"

 

آيا مرا هم آن به كه چشم فرو پوشيده باشم؟؟؟

 

 شايد... ولي ... اما...

كسي هست آيا كه مرا بازستاند از من؟؟...

عجب واگويه مي كنم ذهنم رو... خط خطي شدم ... اين كلمات خودش مي ياد و انگشتام بي اراده روي دكمه هاي كيبورد مي رقصن...

شايد... گاهي... بايد...

فرهاد مي خونه و ذهنم رو از اين كه هست به هم ريخته تر مي كنه:

"سقفمون افسوس و افسوس

                   تن ابر آسمونه

                            يه افق يه بي نهايت

      كمترين فاصـــله مونه"

 

 احساسش مي كنم:

" كنار مشتي خاك در دوردست خود تنها نشسته ام..."

 

دلم غربت مي خواد... جايي كه به حال خودم رها شم... جايي كه چشمي چشمم رو نشناسه و نگاهي بهم خيره نباشه... جايي كه توضيحي دركار نباشه...

 

و راهي...

راهي كه نهايت نداشته باشه....

 

 

* به یاد حسین پناهی:

 سیــاه سیاهم

 

           با زرد هماهنگم کن استــاد

 

 گاه حجم یک کلاغ کنتراست یک تابلو را حفظ می کند...

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/09/16ساعت 10:28  توسط نسرین  | 

لبخند...

 

 

آنتوان دوسنت اگزوپري... اكثرن اگزوپري رو با كتاب زيباي شازده كوچولو مي شناسن...

 

 اما شايد همه ندانند كه او خلبان جنگي بود و با نازيها جنگيد وكشته شد .

 قبل از شروع جنگ جهاني دوم اگزوپري در اسپانيا با ديكتاتوري فرانكو مي جنگيد .   او  تجربه هاي حيرت آور  خود را در مجموعه ا ي به نام لبخند گرد آوري كرده است .

 در يكي از خاطراتش مي نويسد كه او را اسير كردند و به زندان انداختند

. او كه از روي رفتارهاي خشونت آميز نگهبانها حدس زده بود كه روز بعد   اعدامش خواهند كرد مينويسد :"  مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همين دليل به شدت نگران بودم . جيبهايم را گشتم تا شايد سيگاري پيدا كنم كه از زير دست آنها كه حسابي لباسهايم را گشته بودند  در رفته باشد يكي پيدا كردم  وبا دست هاي لرزان آن را به لبهايم گذاشتم ولي كبريت نداشتم .

 از ميان نرده ها به زندانبانم نگاه كردم . او حتي نگاهي هم به من نينداخت درست مانند يك مجسمه آنجا  ايستاده بود .

   فرياد زدم "هي رفيق  كبريت داري؟به من نگاه كرد شانه هايش را بالا انداخت وبه طرفم آمد

  نزديك تر كه شد  و كبريتش را روشن كرد  بي اختيار نگاهش به نگاه من دوخته شد .لبخند زدم ونمي دانم چرا؟ شايد از شدت اضطراب،   شايد به خاطر اين كه خيلي به او نزديك بودم و نمي توانستم  لبخند نزنم

. در هر حال لبخند زدم وانگار نوري فاصله بين دلهاي ما را پر كرد ميدانستم كه او به هيچ وجه چنين چيزي را نميخواهد ....ولي گرماي لبخند من از ميله ها گذشت وبه او رسيد و روي لبهاي او هم لبخند شكفت

. سيگارم را روشن كرد ولي نرفت و همانجا ايستاد   مستقيم در چشمهايم نگاه كرد و لبخند زد  من حالا با علم به اينكه او نه يك    نگهبان زندان كه يك انسان است به او لبخند زدم نگاه او حال و هواي ديگري پيدا كرده بود.

پرسيد: " بچه داري؟ "

 با دستهاي لرزان كيف پولم را بيرون آوردم وعكس اعضاي خانواده ام را   به او نشان دادم وگفتم :" اره ايناهاش "

 او هم عكس بچه هايش را به من نشان داد ودرباره نقشه ها و آرزوهايي كه براي آنها داشت برايم صحبت كرد. اشك به چشمهايم هجوم آورد . گفتم كه مي ترسم ديگر هرگز خانواده ام را نبينم.. ديگر نبينم كه بچه هايم چطور بزرگ مي شوند . چشم هاي او هم پر از اشك شدند. ناگهان بي آنكه كه حرفي بزند  قفل در سلول مرا باز كرد ومرا بيرون برد.

 بعد هم مرا بيرون زندان و جاده پشتي آن كه به شهر منتهي مي شد   هدايت كرد نزديك شهر كه رسيديم تنهايم گذاشت و برگشت بي آنكه كلمه اي حرف بزند...

 

يك لبخند زندگي مرا نجات داد...

 

 

* اینجا یه برف خیلی قشنگی داره می باره ... تووووووووووووووپ

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/09/09ساعت 11:16  توسط نسرین  | 

 

 

وارتـــــان  سخن نگفت

 

 سرافراز

 

دنــدان خشم بر جگر خسته بست و 

                      رفت

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/09/03ساعت 9:42  توسط نسرین  |