هستم اگر می روم گر نروم نیستم
نزديك ما شب بي دردي است، دوري كنيم
كنار ما ريشه بـي شوري است، بركنـيم
و نلرزيم
پا در لجن نهيم
مرداب را به تپش درآييم
آتش را بشوييم، ني زار همهمه را خاكستر كنيم
قطره را بشوييم ، دريــا را در نوسان آييم
***
به اين دو شعر سخت معتقدم
و زمزمه كردنشون آرومم مي كنه:
از کسی نمي پرسند چه هنگام می تواند خدانگهدار بگوید
از عادات انسانیش نمی پرسند
از خویشتنش نمی پرسند
زمانی
به ناگاه
باید با آن رودرروی در آید
تاب آورد
بپذیرد
وداع را
درد مرگ را
فرو ریختن را...
تا دیگر بار
بتواند که برخیزد
" مارگوت بيكل نازنين "
***
كسي مي آيد
كسي ديگر
كسي بهتر
كسي كه مثل هيچكسي نيست
و مثل آن كسيست كه بايد باشد...
" فروغ دوست داشتنـي "
***
چقدر راحت جاي بعضي كلمات و حروف توي جملات عوض ميشه...
چقدر راحت بعضي كلمه ها به فراموشي سپرده ميشه...
چقدر راحت بعضي جمله ها يخ ميزنه...
و چقدر راحت تكرار يه كلمه خيلي ساده و شايد كمي زيبا باعث عذاب آدم ميشه...
***
از هر طرف كه رفـتم جز وحشتـم نيفزود
زنهار از اين بيابان، وين راه بي نهايت
***
اين بيت از حافظ فوق العاده ست:
تو بدري و خورشيد تو را بنده شده ست
تا بنده تو شده ست تـابنده شده ست
***
حس و حالي كه توي پست قبلي توصيفش كردم چندان به دوره درس خوندن ربطي نداشت...
