تبليغاتX
هستی بود و زمزمه ای...

هستی بود و زمزمه ای...

 

 

  

 

 

  * نه... هنوز اینقدر ضعیف نشدم که هر اتفاقی رو بندازم به پای خدا و دار و دستش...

  * این روزا در نوسانم... نوسانات شدید...

  *...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/22ساعت 10:37  توسط نسرین  | 

 

 

 در محفل عزای آینه ها

 و اجتماع سوگوار تجربه های پریده رنگ

 و این غروب بارور شده از دانش سکوت

 چگونه می شود به آن کسی که می رود اینسان

 صبور...

        سنگین...

                  سرگردان...

 فرمان ایست داد.

 

 چگونه می شود به مرد گفت که زنده نیست

 او هیچوقت زنده نبوده است... !

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/09ساعت 11:13  توسط نسرین  |