ون گوگ
" ونسان ون گوگ " از اينكه فقط نقاشي مي كرد بي اندازه شاد و خوشبخت بود. حتي يك عدد ازتابلوهايش به فروش نمي رفت، هيچكس از او قدرداني نمي كرد، تا سرحد مرگ هم گرسنه بود، زيرا پولي كه برادرش به او مي داد، فقط براي خريد اندكي غذاي بخور و نمير كفايت مي كرد.
او چهار روز در هفته روزه ميگرفت و سه روز غذا مي خورد. اگر آن چهار روز را روزه نمي گرفت، آن وقت با چه پولي بوم نقاشي و رنگ و قلم مو تهيه مي كرد؟
ولي او بي اندازه خوشبخت و آكنده از نيرو بود.
هنگامي كه مرد فقط سي و سه سال داشت. روزي كه به ديرينه ترين آرزويش كه نقاشي تابلوي « طلوع آفتاب » بود جامه عمل پوشاند، نامه اي به اين مضمون نوشت:
« كار من انجام شد. من راضي و خرسند هستم. من اين دنيا را با رضايت خاطر كامل ترك مي كنم. »
او به طور كامل زندگي كرد. او شمع زندگي اش را از هر دو طرف با شدت و حدت تمام سوزاند.
***
اين روزا عجيب دلم مي خواد زوربا باشم . يه زورباي به تمام معنا.
ولي دريغ....
زوربا بودن وجود مي خواد ... نه؟...
***
