من سردم است...
من دلم مي خواهد
كه به طغيـاني تسليم شوم
من دلم مي خواهد
كه ببارم از آن ابر بزرگ
من دلم مي خواهد
كه بگويم نه ... نه ... نه ... نه
برويم
سخني بايد گفت
* گاهي فروغ رو درونم حس مي كنم . چقدر تنها بود اين زن و چه غريبانه لمس كرد آستانه فصلي سرد رو...
حياط خانه ما گيج است
من از زماني كه قلب خود را گم كرد؛ مي تــرسم
من از تصور بيهودگي اين همه دست
و از تجسم بيگانگي اين همه صورت
مي تــرسم
* بحثي نيست... حماقت از من بوده و هست
اما اين حماقت بي دليل نبود....
~ ~ ~ ~ ~ ~ ~ ~ ~ ~ ~ ~
اما من انسانم...
گذرگاهي صعب است زندگي؛
تنگابي در تلاطم و در جوش
ايمان، يكي چشم بند است؛
ديـواري در برابر بينش
به خيره مگو كه ايمان كوه را به جنبش درمي آورد
من كوه بي جان نيستم... انسانم من!
سنگ مقدس در اين جهان بسيار است
صيقل خورده به بوسه هاي لبان خشكيده از عطش
ايمان به جسم بي جان روح مي بخشد، ليكن
من جسم بي جان نيستم... انساني زنده ام من
من نابينايي آدميان را ديده ام
و توفيدن گردباد را بر عرصه پيكار
من آسمان را ديده ام
و آدميان سرگردان به مهي دوگونه فروپوشيده
مرا به ايمان، ايمان نيست
اگر اندوهگينت مي كند بگو اندوهگينم
حقيقت را بگو ... نه لابه كن نه ستايش
تنها به تو ايمان دارم اي وفاداری به قرن و به انسان!
توان تحملت ار هست شكوه مكن
به پرسش اگر پاسخ مي گويي پاسخي درخور بگوي
دربرابر رگبار گلوله اگر مي ايستي مردانه بايست
كه پيام ايمان و وفا به جز اين نيست...
ايليا ارنبورگ
