تبليغاتX
هستی بود و زمزمه ای... -

هستی بود و زمزمه ای...

 

 

 در محفل عزای آینه ها

 و اجتماع سوگوار تجربه های پریده رنگ

 و این غروب بارور شده از دانش سکوت

 چگونه می شود به آن کسی که می رود اینسان

 صبور...

        سنگین...

                  سرگردان...

 فرمان ایست داد.

 

 چگونه می شود به مرد گفت که زنده نیست

 او هیچوقت زنده نبوده است... !

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/09ساعت 11:13  توسط نسرین  |